تبليغاتX
RAHMAT ALLI
 ماهیت واقعی انسان
 
 
بیش از هرچیز آنچه می بایست مد نظر قرار گرفته شود
 
ماهیت واقعی انسان وجایگاه او
 
 بعنوان اشرف مخلوقات است
 
 که باین معقوله بسیار تکیه کردیم .
 
انسان خواه مرد باشد خواه زن
 
در قبال خود  وزمان عمری که در اختیار او گذاشته شده است
 
وبیش از یکبار  نیز نخواهد بود،
 
همواره این اندیشه را نیز می با یست با خود همراه کند
 
که حضور و وجود او در زندگی
 
بعنوان یک انسان در چرخه زندگی
 
هرگز بی ثمر نبوده ونیست !
 
 واینکه در چه بخشی ازاین چرخه باشد
 
نیز از اهمیت والائی برخوردار است.
 
 
مسلما جوانی که در سن ۲۰ سالگی باخود در تردید
 
این بسر میبرد که آیا ادامه تحصیل بدهم یا اینکه بکار بپردازم
 
و دراین تفکر بسر میبرد که چه هستم وچه باید بشوم
 
بطور مثال با گذر ۳ سال دیگر
 
 اگرکاری پیدا نکرده باشد و به تحصیل
 
هم ادامه نداده باشد در خود احساس
 
 پوچی وبی ثمری خواهد کرد 
 
ومسلم است که این احساس نمیتواند
 
راهگشای فردای او نیز باشد.
 
در کل اینکه انسان در هر لحظه از زندگی خود چگونه
 
تصمیمی را برگزیند که فردای او را نیز تامین نماید
 
کار ساده ای نیست بخصوص که
 
عوامل بیرونی ومحیط نیزمیتواند خللی در تصمیمات
 
 ورسیدن به اهداف او ایجاد نماید
 
اما آنچه آشکار است این است که
 
همواره تصمیمی که برای خود وآینده گرفته
 
وبه آن عمل  میکنیم
 
 سالیان سال مولّد خوبی وبدی زندگی
 
امروز ، فردا وفرداهای ما نیز خواهد بود
 
من بشخصه معتقدم زمانی که انسان
 
 با محیط اطراف خود آشناست
 
وممکن ها وناممکن های شرایط وجامعه
 
 وموقعیت های خود وزندگی خود را نیز میداند
 
بهترین راه برای گرفتن بهترین تصمیم
 
که تضمین آینده او نیز خواهد بود این است که
 
در اتخاذ تصمیم همواره این اندیشه را با خود  داشته باشد
 
که شروع  ،اولین قدم است وچون
 
چندسال دیگرمجدد از خود سوال کرد که :من چه هستم
 
 و چه میبایست میشدم ،  قادر  به این باشد که
 
بخود جوابی بدهد!
 
 یعنی چنانچه من امروز تصمیم گرفتم
 
فلان رشته را دنبال کنم یا در فلان کار به اشتغال بپردازم
 
اگر آنچه در ذهن دارم به مرحله عمل بگذارم
 
مسلما در سالهای آینده به تاسف این نخواهد نشست که
 
کاش آنروزو دیروز  اینکار را شروع کرده بودم
 
همیشه شروع بسیار سخت است
 
ادامه دادن سخت تر ورسیدن به هدف مشکل تر !!!
 
اما هرچه هست بهتر از ایستادن برجا
 
وتفکر وتفکر بدون داشتن انگیزه وپشتکار
 
وبدون دست بکار شدن خواهد بود و
 
این واضح است که اگر آنروز شروع میکردیم
 
 امروز بطور مثال، سه سال جلوتر بودیم
 
زمان و وقتی را که انسان برای اتخاذ یک تصمیم
 
 صرف میکند هرگز نباید بیش از حد معمول باشد
 
واین آشکار است که زمانی که انسان
 
 قادر به جوابگوی بر سوالات  وتردید های خود نیست
 
لازم است
 
از افرادی که درآن زمینه چه شغلی چه تحصیلی
 
اشتغال دارند سوالات خویش را بپرسد وتحقیق وبررسی
 
 را  انجام داده وآنگاه گام اصلی را بردارد
 
کمااینه در اروپا زمانی که تصمیم به نام نویسی
 
 در رشته ای داری
 
 برنامه ای تدارک دیده ، روزی را در نظر می گیرند
 
و اجازه میدهند یکروز دانشجو
 
 در محیط دانشکده ودانشگاه حضور داشته باشد
 
 وهمه چیز ،از جمله نحوه تدریس ، برنامه
 
روزانه دانشگاه  ومحیط دانشگاه را عینی مشاهده کرده و
 
تصمیم نهائی خود را بگیرند وحتی بدون این برنامه ریزی
 
 چنانچه شخصی مایل باشد از دانشکده ویکروز
 
 در این محیط  دیدن کند  نیز ، کسی مانع او نخواهد شد
 
در هرشکل  بسیارند افرادی که مدام :
 
 میخواهم...در نظر دارم...در این اندیشه ام که ...
 
را به زبان میآورند وچندسال دیگر هم چنانچه
 
 آنان را ببینید همچنان میخواهند
 
ودر نظر دارند ودراندیشه اند که آیا
 
فلان کار را انجام بدهند یا خیر!
 
وچون سوال کنید چه شد که تا بحال اقدام نکرده اید
 
 لیست طول ودرازی از: بخاطراینکه...چونکه...
 
را برایت ردیف میکنند تا ثابت کنند به همه زوایای
 
آنچه در نظر دارند طی این سالهابه اندیشه نشسته  اند!
 
اما فقط نشسته اند!!!
 
بحث از عجول بودن در کار نیست
 
سخن از عمل کردن وبه انجام رساندن است
 
 چراکه اینگونه افراددرنهایت فقط به یک جواب میرسند که :
 
میخواستم ، آرزو داشتم ، بسیار درفکرش بودم
 
بسیار سوال کردم ، اما نشد!!!
 
واگر بگوئی خوب این نشد، چرا بفکر
 
راه چاره ای در سمت دیگر نبودی باز هزار:
 
 اما وچرا برایت خواهند شمرد!
 
واین مرا بیاد متن  کتاب وضعیت آخر
 
نوشته تامس آ.هریس
 
 می اندازد در بخش(بازیها)
 
که میگوید چنین افرادی وقتی سرما هم میخورند
 
بگوئی چرا مسکن سرماخوردگی نخوردی
 
تا به تب ولرز امروز نیافتی
 
هزار اما وچرا برایت ردیف میکنند
 
ودرعین حال هر راه حلی راهم پیش پای آنان بگذاری
 
 مثلا بگوئی خوب برو مسکن بخور
 
یا آب گرم کن بُخوری بده نفست باز میشود
 
با اما وچرا های دیگری ازعمل  سرباز میزنند که:
 
 آره اما میدونی...
 
خوب آره اما  نمیشه که...
 
خوب راست میگی .... ولی موضوع اینه که....
 
جواب اینگونه افراد همیشه با تصدیق حرف شما خواهد بود:
 
و در کنارش همیشه ...اما !!!
 
واینگونه افراد نیز یا سرانجام به زور وجبر
 
 دیگران بکاری اشتغال پیدا میکنند
 
یا عمری در بی ثمری با هزار آه وناله
 
 که زندگیم تباه شد، امکانات نبود
 
موقعیت نداشتم ، وضع مالی نمی کشید
 
تقصیر فلان کس بود ووووو
 
بسر میبرند وهمه کس مقصرند اّلا خود او!!!
 
اینجاست که تاسف وافسوس
 
بجا میماند بر انسانی که میتوانست
 
هرچه بخواهد بشود وتمام مدت تنها مشکلات را می دید و
 
از برداشتن قدمی از قدم حال چه از ترس ونداشتن اعتماد بنفس
 
چه از ترس ازدست دادن مادیات ء کم وزیادی که داشت
 
چه از ترس شکست از هیچ به نهایت هیچ رسید!!!
 
 
هرچه هست تولد هیچ انسانی
 
برای تنها  رسیدن به روز مردن وفنا نبود ونیست
 
اما عمر  وزندگی هم  ابدی نیست!!
 
 
 
و اینجاست که باز واژه های شخص بخود
 
مخرب یک عمر ویک زندگی خواهد شد
 
وگاه نیز فرد با همه تمایل در انجام کار با اما وچراهای
 
 اطرافیان انقدر به عقب رانده میشود تا سرانجام
 
ناامیدوسرخورده در پشت میز مغازه پدری
 
عمر خود را تباه میکند با دنیائی آرزو که مثلا
 
 من هدفهای بزرگی برای خود داشتم و
 
 نمیخواستم فروشنده یک مغازه باشم
 
 
 
ودرست همین نقطه است که انسان میبایست
 
 تصمیم اصلی زندگی خود را ، در اتکا به شخص خود
 
ونه هیچی چیز وهیچ کس دیگر گرفته
 
از منء  فعلی کسی بسازد که
 
بتواند سه سال دیگر بگوید
 
خداراشکر لااقل درجای اول نیاستاده ام
 
 ومثلا سه سال دانشگاه را سپری کردم یا سه سال است
 
 زحمت کشیده ام منظور از گفتن تمامی
 
 اینها این بود
 
که  آنگونه عمل کن که فردا 
 
در درجه اول  در مقابل خودت  سری بالا گرفته
 
 وازخود راضی باشی
 
باین معنا  که
 
 با نتیجه یا بی نتیجه من تلاش واقعی خود را کردم!
 
تجربه ها ثابت کرده است که زمانی انسان
 
 تلاش خود را میکند چنانچه حتی به ثمر نرسد
 
انسان نه تنها احساس پوچی نخواهد کرد
 
 بلکه بسیار از خود راضی هم هست که
 
حداقل کاری انجام داده ودست روی دست نگذاشته  و
 
بی ثمر وقت را به بطالت نگذرانده است
 
اینگونه افراد محال است روزی به پوچی برسند!!!
 
ومسلم است که وقتی انسان با پشتکار واراده وهدف
 
عمل را آغاز کند هرچه هم پیش بیاید
 
باز نتیجه بهتر از هیچ است و کاملا بی ثمر نیز
 
نخواهد بود بفرض اگر سرمایه ای در خرید کالائی  ریخت و
 
بر حسب اتفاق جنسی را  خرید که نتوانست
 
 به قیمت مناسب ومورد نظر خود، بفروش برساند
 
باز  چیزهائی   را آموخته است
|+| نوشته شده توسط رحمت علی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 آخرین لحظه ی دیدار

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

|+| نوشته شده توسط رحمت علی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 حسرت
 
 
گذارم نام  خود یکباره ؛؛حسرت؛؛
 
 
که شاید آورم ؛؛غم؛؛ را به غیرت
 
 
 ز حرمان  گر  بخود نامش گذارم
 
 
نباید  ؛غم ؛ شود حیران ز حیرت
  
 
چنا ن  آورده ؛ غم ؛ بر  روزگارم
 
 
که دیگر روز وشب برخود ندارم
 
 
چنان  امید ء‌ من   درهم   شکسته
 
 
که در نومیدی خود ، در حصارم
 
 
  ز دنیا  و جهان ،  حیرانم  ومات
 
 
   براین؛ بازند گی ؛هیهات هیهات!!!
 
 
  که  ناگه  آنچنان  روزم  سیه  شد
 
 
که منهم ،خود شدم ، جزئی زاموات
 
 
گرفته     آرزویم    با    جسارت
 
  
کمی ته مانده را ؛غم؛ کرده غارت
 
 
چنان روح  و دلم ، درهم شکسته
 
 
که  دل افتاده  در رنج  ومرارّت
 
 
ولی نه !!! از چه من از پا درا ُفتم
 
 
چرا از عّزم  خود اینگونه  گفتم؟؟!!
 
 
بباید  دل   شود  همچون   نهالی
 
 
که گوئی از دل سنگی شکُفتم !!!
 
 
بباید   زنده   باشم ،  پا  بگیرم
 
 
نصیب ء خود ز این دنیا بگیرم
 
 
نباید   تن   دهم    بر   ناامیدی
 
 
نباید   دیده از   فردا  بگیرم!!!
 
 
هنوزم  در جهانم   زنده  هستم
  
 
  به قلبی پرطپش درسینه...؛؛هستم؛؛!!
 
 
هنوزم   زنده  با   آینده   هستم 
 
 
چنین  باید  شدن درزندگانی
 
 
که  بتوانی  در این  دنیا بمانی!!!
 
 
به شوقی  زیستن، راه امید است
 
 
چنین!!! سرشاری ازشور جوانی!!!
|+| نوشته شده توسط رحمت علی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 اشعار جالب

    زدي قلبمــــو شـكـستــي


                              دلــو بـه غريبـــه بستـــــي


      شـــدي بــي خيـــال قلبم


                         مي دونستم خيلي پستي!


     ديگـه طـاقتــــم تمومــه


                           ياد تـــــو بـــودن حرومـه


      آبــــروي عشقـــو بـردي


                           ديگـــه عاشقي کدومـه


      ديگه عاشقت نمـي شم


                        آخــه قلــب تــو سياهــه


        تو دعـــا کن واسـه يــارت


                        داره مــيــاد تـــوي راهـــه


        ديگه دستات واسه من نيس


                        تـو سرت خيـــال مـــن نيس


         قهــر و نـــاز تـــوي چشمات


                        واسه اونه مــال مـــن نيس

|+| نوشته شده توسط رحمت علی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 مرد ی که نامزدش را پخت

مرد آمريكايي نامزدش را پخت
پليس پس از رسيدن به خانه او با اندام بريده شده «شيرر» روبه‌رو شد، يك گوش در حال پختن در ظرفي روي گاز بود و قطعه‌اي از گوشت انسان نيز در ظرفي روي ميز بود كه چنگالي در آن فرو رفته بود.
مقامات پليس تگزاس اعلام كردند كه مردي پس از كشتن نامزدش، او را قطعه‌قطعه كرده و پس از پختن بعضي از اعضاي وي با پليس تماس گرفته و به آن‌ها اطلاع داده كه در حال انجام چه كاري است.

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از آسوشيتدپرس از تگزاس، «كريستوفر لي مك كوئين» 25 ساله، ‌شنبه در تماس با مركز فوريت‌هاي پليس اعلام كرد كه «جانا شيرر» 21 ساله را كشته و هم اكنون هم در حال پختن اعضاي بدن اوست.

پليس پس از رسيدن به خانه او با اندام بريده شده «شيرر» روبه‌رو شد، يك گوش در حال پختن در ظرفي روي گاز بود و قطعه‌اي از گوشت انسان نيز در ظرفي روي ميز بود كه چنگالي در آن فرو رفته بود.

مقامات اعلام كرده‌اند كه مشخص نيست كه آيا قاتل از اندام مقتول خورده است يا نه. كلانتر «جي‌بي‌اسميت» گفت: “‌ما نمي‌توانيم ثابت كنيم كه آيا او از گوشت مقتول خورده است يا خير چرا كه اين احتمال هم وجود دارد كه او قصد داشته ما را به اين فكر وادارد كه اين كار را كرده است.”

ظاهراً قاتل قصد قتل دوست پسر همسر سابقش را نيز داشته است؛ وي هم اكنون به علت ضربات وارده چاقو در بيمارستان به سر مي‌برد كه مقامات وضع او را وخيم اعلام كرده‌اند.
«مك‌كوئين» به اتهام ارتكاب قتل عمد هم اكنون بازداشت شده است.
به گفته پليس وي قبل از تماس با 911 مادر و يك دوست خود را به گاراژ خانه برده و بقاياي جسد شيرر را به آن‌ها نشان داده است. اين دو پس از ديدن صحنه از خانه فرار كرده و به نزديك‌ترين افسر پليسي كه مي‌بينند، خبر مي‌دهند. «مك‌كوئين» پس از فرار مادر و دوستش با پليس تماس مي‌گيرد.

ظاهراً «مك كوئين» مقتول را ‌جمعه از خانه‌اش خارج كرده بوده و ديگر بازنگردانده است. علت مرگ مقتول ضربات وارده به سر وي عنوان شده است.

|+| نوشته شده توسط رحمت علی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 مطالب خواندنی سال 2007

مرگ یک شهروند فقیر و گذشت 6 ساعت از این امر بر صندلی اتوبوس/ هنرمند انگلیسی نیز در اعتراض به برخورد نامناسب با سگها یک وعده ناهار خود را به خوردن گوشت مرده یک سگ اختصاص داد.
به گزارش سرویس بین الملل جهان و به نقل از روزنامه القبس، با پایان سال 2007 و آغاز 2008 میلادی شگفت آورترین رویدادهای جهان نیز اعلام شد.
بوی تعفن شدید آپارتمانی واقع در شهر کایزرسلاوترن آلمان نیروهای پلیس را برآن داشت تابا یقینی تام آمبولانسی را جهت نقل جنازه محتمل در آپارتمان خبر کنند اما با ورود به آپارتمان بوی تعفن پاهای مردی که در آپارتمان زندگی می می کرد، نیروهای پلیس را شگفت زده کرد.
يک شهروند زیمبابوه ای جهت رسیدن به امتحان راهنمایی و رانندگی به دزیدن یک اتوبوس عمومی اقدام کرد.

یک شهروند چینی نیز برای حفظ سلامتی خود و به ویژه دستگاه گوارش، موش های زنده و مارمولک جنگلی به علاوه قورباغه های جوان را انتخاب کرد.
این شهروند 66 ساله چینی مصرف حیوانات فوق به مدت 40 سال را از دلایل عدم نیاز وی به پزشک عنوان کرد.
مارک مک وان هنرمند انگلیسی نیز در اعتراض به برخورد نامناسب با سگها یک وعده ناهار خود را به خوردن گوشت مرده یک سگ اختصاص داد.
یک شهروند آلمانی نیز مادر مرده خود را به مدت دوسال رو صندلی ترک کرد.
ملکه زیبایی بولیوی نیزتوانست با استفاده از موی مصنوعی تاج زیایی این کشور را برای دقایقی کسب کند اما پس از آگاهی مسوولان از این امر ازمسابقه اخراج وتاج را پس داد.
سال 2007 سال خوبی نیز برای بانوی مسلمان تایلندی که 25 سال پیش به دلیل اشتباه سوار شدن در اتوبوسی راه خودرا گم کرد نیز سال خوبی بود چراکه این بانوی پس از این مدت دوباره توانست خانواده خود را پیدا کند.
یک مشتری دائمی قهوه خانه ای در تکزاس نیز ارثیه ای 50 هزار دلاری همراه با ماشین پویک مدل 2000 را برای ملینا سلازار یکی از کارگران این قهوه خانه بر جای گذارد.
سلازار که از اقدام مشتری دائمی 89 ساله قهوه خانه به شگفت آمده بود گفت: بنا به حدسم تنها دلیل این امر لبخند همیشگی من وهمچنین احترام به وی در هنگام حضور در قهوه خانه می تواند باشد.
سلازار چند روزقبل ازآغاز سال جدید وبه هنگام آگاهی از ارثیه مذکور دریافت که پیرمرد مذکور والتر سوردس یکی از سربازان جنگ جهانی بود
دوچیز دردنیا صدا ندارد ننگ ثروتمند و مرگ فقیر؛ مرگ یک شهروند فقیر و گذشت 6 ساعت از این امر بر صندلی اتوبوس عمومی در کرواسی بدون آنکه کسی متوجه شود، نیز از شگفت آورترین رویدادهای 2007 و مصداقی برای این ضرب المثل بود.

|+| نوشته شده توسط رحمت علی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 جان و سگ هایش

اول بار درپارک محله دیدم، با چند سگ از نژادهای گوناگون دراطرافش. خیره شده بود به دختر جوانی با یک سگ سفید خال خالی که تازه انگار ازآرایشگری آورده بود برای گردش . چند قدمی نزدیکش شد با لبخندی نگاه به سگ گفت خیلی زیباست! دختر با لبخند ملیحی پاسخ داد: فلور!
- پس دنبال شوهره؟
دخترگفت نه خیر نه دنبال شوهر و نه دنبال عروسه! و هر دوخندیدند.
دوشب بعد مردرا درآبجوفروشی محل دیدم. تنها با یکی آمده بود آن هم زیرپایش خواب بود.
با دوستانش که صحبت میکرد فهمیدم اسمش جان و ایرلندی ست. بعدها که سلام و علیکی بهم زدیم ،فهمیدم که سابقا راننده تریلی بوده ، ولی آنقدر تخلف کرده که ازرانندگی محروم شده است. تریلی را سپرده دست یک راننده دیگر و از درآمد آن زندگی اش را میچرخاند.
یک روز که با سگهایش ازپارک بیرون آمدیم خانه اش را نشانم داد وقتی از جلوش میگذشتم بوی نامطبوع حیوانات توی دمافم پیچید. بااین حال اصرار داشت که یک قهوه با هم بخوریم که دیدم حالم داره بهم میخورد و به بهانه ای ازدستش دررفتم. معلوم شد که تنهاست و بدون زن و بچه. حدودا شصت ساله به نظر میرسید. قبلا هم گفته بود که من ازداشتن زن و بچه بیزارم. گفته بود که برادربزرگی داشته که از دست آزار واذیت زنش گم و گورشد. در آبجو فروشی از یکی شنیدم که میگفت جان از اول هم مردی نداشته خیلی رفت دنبال دوا دکتر ولی اثرنکرد. و ازهمان زما نها رو آورد به سگ. رانندگی هم که میکرد همیشه سه چهار سگ را باخود به چهارگوشه عالم میبرد. و به این طریق تنهائی خود را با سگها جبران میکرد، خیلی هم راضی بود . چون که هیچوقت تنها نبود و عاشق سگ ها یش بود.

چند روزی بود که نه درپارک و نه درآبجوفروشی، از جان خبری نبود. روزی تصمیم گرفتم درباره اش از دوستانش پرس و جو کنم. معلوم شد که دو هفته پیش نزدیک صبح که به دستشویی میرفته، ازسکوت اتاق سگ ها به شک افتاده و در را باز میکند و می بیند که هر شش تا سگ به وضع دلخراشی کف اتاق افتاده بی نفس وهریک گوشه ای افتاده اند. به هریک که دست میزند و بغل میکند ، میبیند که مرده است.
جان همانجا دراز میکشد.
دوروز بعد ناشناسی به پلیس تلفن کرده بود که خانه شماره فلان چند روزاست با سگ هایش ازخانه بیرون نیامده شاید بلایی سرشان آمده !

پلیس گزارش داد که سگها با ماده سمی که از گوشۀ پنجره زیرسقف به درون انداخته شده مسموم شده اند . جان نیزبا دیدن ِ سگ های محبوبش درآن حالت رقت بار، جا به جا سکته کرده است!

جان و سگ هایش

اول بار درپارک محله دیدم، با چند سگ از نژادهای گوناگون دراطرافش. خیره شده بود به دختر جوانی با یک سگ سفید خال خالی که تازه انگار ازآرایشگری آورده بود برای گردش . چند قدمی نزدیکش شد با لبخندی نگاه به سگ گفت خیلی زیباست! دختر با لبخند ملیحی پاسخ داد: فلور!
- پس دنبال شوهره؟
دخترگفت نه خیر نه دنبال شوهر و نه دنبال عروسه! و هر دوخندیدند.
دوشب بعد مردرا درآبجوفروشی محل دیدم. تنها با یکی آمده بود آن هم زیرپایش خواب بود.
با دوستانش که صحبت میکرد فهمیدم اسمش جان و ایرلندی ست. بعدها که سلام و علیکی بهم زدیم ،فهمیدم که سابقا راننده تریلی بوده ، ولی آنقدر تخلف کرده که ازرانندگی محروم شده است. تریلی را سپرده دست یک راننده دیگر و از درآمد آن زندگی اش را میچرخاند.
یک روز که با سگهایش ازپارک بیرون آمدیم خانه اش را نشانم داد وقتی از جلوش میگذشتم بوی نامطبوع حیوانات توی دمافم پیچید. بااین حال اصرار داشت که یک قهوه با هم بخوریم که دیدم حالم داره بهم میخورد و به بهانه ای ازدستش دررفتم. معلوم شد که تنهاست و بدون زن و بچه. حدودا شصت ساله به نظر میرسید. قبلا هم گفته بود که من ازداشتن زن و بچه بیزارم. گفته بود که برادربزرگی داشته که از دست آزار واذیت زنش گم و گورشد. در آبجو فروشی از یکی شنیدم که میگفت جان از اول هم مردی نداشته خیلی رفت دنبال دوا دکتر ولی اثرنکرد. و ازهمان زما نها رو آورد به سگ. رانندگی هم که میکرد همیشه سه چهار سگ را باخود به چهارگوشه عالم میبرد. و به این طریق تنهائی خود را با سگها جبران میکرد، خیلی هم راضی بود . چون که هیچوقت تنها نبود و عاشق سگ ها یش بود.

چند روزی بود که نه درپارک و نه درآبجوفروشی، از جان خبری نبود. روزی تصمیم گرفتم درباره اش از دوستانش پرس و جو کنم. معلوم شد که دو هفته پیش نزدیک صبح که به دستشویی میرفته، ازسکوت اتاق سگ ها به شک افتاده و در را باز میکند و می بیند که هر شش تا سگ به وضع دلخراشی کف اتاق افتاده بی نفس وهریک گوشه ای افتاده اند. به هریک که دست میزند و بغل میکند ، میبیند که مرده است.
جان همانجا دراز میکشد.
دوروز بعد ناشناسی به پلیس تلفن کرده بود که خانه شماره فلان چند روزاست با سگ هایش ازخانه بیرون نیامده شاید بلایی سرشان آمده !

پلیس گزارش داد که سگها با ماده سمی که از گوشۀ پنجره زیرسقف به درون انداخته شده مسموم شده اند . جان نیزبا دیدن ِ سگ های محبوبش درآن حالت رقت بار، جا به جا سکته کرده است!

Wednesday, February 20, 2008

تقاضا ار دوستان گرامی


آقای شاهین از هفته قبل، من و همسرم و دوستی که فیلمبردار است را برای ناهار دعوت کرده بود. دیروز رفتیم. بعد صرف غذا، صحبت برسر استعفای فیدل کاسترو بود که تلفن زنگ زد. صاحبخانه گوشی را برداشت. پس از سلام و علیکی گرم، لحظه ای در سکوت فرو رفت و شگفت زده دوبار باصدای بلند پرسید: مطمئنی؟ و با شنیدن پاسخ مثبت گوشی راگذاشت و درحالی که چشمانش برق میزد رو به حاضران گفت : شما خبر را شنیده اید؟
دوست فیلمبردار پرسید کدام خبر؟
فرمان ِآقای خامنه ای را !
نه، چه فرمانی؟
آقای خامنه ای رهبر اسلامی فرمان داده که حقوق زن ها با مردان مساوی ست!
و همه با تعجب به همدیگر نگاه کردند!
شب هنگام که به خانه برگشتم. سایت ها را گشتم چنین خبری نبود.

حال از دوستان و عزیزانی که این یادداشت را مطالعه میکنند تقاضا میکنم اگر چنین فرمانی صادرشده صحت و سقم آن را، با کامنت اطلاع دهند. که سپاسگزار خواهم بود.

 

نامزدیِ مستانه


زیر سایبان ایستاد. خیابان را نگاه کرد که درآن تند باد باران، زمین و آسمان خیس بود وسیاه. به صدای ترمز ماشین، سگی بی هوا درعرض خیابان دوید تا رسید به پیاده رو. ایستاد. درحالیکه به تندی نفس میزد چشم دوخت به تماشای عده ای که در وسط خیابان روی سکوی عابران، منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده بودند. چراغ سبز شد. حیوان، با دیدن پیرزن آرامش خود را باز یافت. زن باعجله دوید طرفش. به زحمت خم شد، دستی به سر وصورت خیس حیوان کشید. سگ را بغل کرد وبوسید و بعد به دلجویی و ملامتش پرداخت. سگ، اما، تنِ ترسیده و کوچک خود را تکاند و آرام آرام درآغوش گرم خانم فرو میرفت که وارد رستوران شدند. و پشت سرش فرهاد که از پشتِ دود و بخار، مستانه را دید، در گوشه ای پشت میز، سر گرم مطالعه بود با فنجان قهوه ای نیم خور روی میزش .
چتر خیس را به دیوارتکیه داد . قبل ازسلام مستانه را بوسید و کنارش نشست. مستانه کتاب را بست. باقی قهوه را سرکشید. گربه ای سیاه توی قفس کنار دختر جوانی در خواب بود. فرهاد نگاهش را دنبال میکرد. گفت
چه خوب! راحت ولو شده تو حانۀ خودش !
مستانه بی حوصله پاسخ داد
نه درد غربت و تبعید را دارد نه گرفتاری همافیس را!
چشمانش پر شده بود.
مستانه، لحظاتی درانتظار ماند. انتظار داشت مثل گذشته ها، که نم اشک ش را میگرفت و نوازشش میکرد. چه شده؟ ناگهان از بی خبر آمدنش نگران شد!
فرهاد پرسید خبری شده ؟
اِی ، رفته بودم همافیس ردم کردند!
چرا؟
- چه میدونم. گفتند که شرایط ماندن و اقامت دراین کشور را نداری!
- همین؟
- پس چی؟ میخواستی در روزنامه ها یا رادیو تلویزیونها اعلام کنند؟
- شاید اون مطمئن تره!
- باز که داری طعنه میزنی؟
- نه ... ... همین جوری گفتم. و خندید !
- سه سال است که این حرفها را میزنی! و من، من همیشه در دلهره و اضطراب اخراج ... باشه !
گارسن درکنار زن زیبایی بالبخند نزدیک شدند. مستانه نگاهشان کرد. گارسن معرفی ش کرد. گفت: خواهرم نگار!
نگار؟
بلی تعجبی داره ؟
نه! چه اسم زیبا و خاطره انگیزی ست! عشق کوراوغلی بود!
- زمان دانشجویی دراستانبول وانکارا، درایرای کوراوغلی بازی میکردم .
- راستی ؟ چه خوب! شاهکار بزرگ حاجی بیگوف .
نگار متوجه فرهاد شد، که با نگاهِ ناراحت، صحبت های آن دو را تعقیب میکرد
و پرسید میتونم بنشینم .
- حتما . و فرهاد را به عنوان دوستِ دانشجو معرفی کرد.
گارسن دورشد. لحظاتی بعد با 3 فنجان قهوه و مقداری کیک برگشت . گذاشت روی میز وایستاد. با اشاره چیزی به ترکی به خواهرش گفت. بعد نگاه تیزی به فرهاد چشمک زد. فرهاد با لبخندی تلخ فنجان قهوه را کشید طرف خودش.
نگار به برادرش گفت: خودت هم بنشین. گارسن در کنار آنها نشست.
نگاربا لبخندی روبه مستانه گفت من پس فردا برمیگردم آنکارا. نادر اما میدونین که نمیتونه. او حق ورود به وطنش را نداره!
و جعبۀ کوچکی را ازکیفش بیرون آورد و گذاشت روی میز.
مستانه گفت میدونم. همه را به من گفته. ما هر دو همدل وهمدردیم!
گارسن جعبه را گشود. حلقۀ طلائی را توی انگشت مستانه کرد. اول دست ها و سپس روی مستانه را بوسید .
مستانه که زیرچشمی فرهاد را زیرنظرداشت و هر لحظه در انتظار واکنش او بود، در کمال شگفتی دید که جعبۀ سرخ رنگی در پوشش مخملی را داد به مستانه و گفت: عروس خانم این هم از طرف شما برای داماد. مبارکتان باد.
کلامش سرد بود. بوی بغض و حسد داشت!
مستانه، ناباورانه، غرق حیرت از بردباری فرهاد، حلقۀ نامزدی را در انگشت نادر کرد. و بعد، دست در دست هم، همدیگر را بوسیدند.
صدای موزیک بلند شد. چند دختر و پسر که هریک شمعی روشن در دست داشتند دور میزحلقۀ زدند، مادام فلور صاحب رستوران، با سینی کیک وقهوه، نامزدی آن دو را اعلام کرد و شادباش گفت .
فرهاد، درمیان هلهلۀ شادی حضار، بی خبر از در رستوران بیرون رفت. تلخ بود و اخمو. درحاشیۀ پیاده رو زیرباران تند شبِ سیاه، به راه افتاد. تا، در اولین میخانه فرو رفت .

Monday, January 07, 2008

پنجرۀ رو به تپه


دختر، پنجره را گشود. چند بار نفس عمیق کشید. نسیم صبحگاهی روی پوست
لطیف و شاداب صورتش نشست. هوس درتن نیمه لختش سُرید. فکر هماغوشی به سرعت ازنظرش گذشت. یادِ بوسه ها دردلِ سحرگاهان، کنار چادر در بالای تپه در ذهنش شکل گرفت. داغ شد. وسوسه اش گرفت. دستش لغزید روی سینه ش. با کف دست نرمای داغش را مالش داد. امتداد نگاهش سوی تپۀ بلندی رفت که آفتاب، از لای درختان یربرگ جنگلی سرک میکشید. بخاری شیری رنگ ازپای درخت چناز رو به آسمان میرفت.
تصویر آوازخوان و "آتش صبحگاهی" در منظرِ حیال قد کشید.
دلش به تپش افتاد!
به سرعت پائین آمد. دوچرخه را برداشت و رکاب زنان راه تپه را پیش گرفت. نورآفتاب تازه پهن شده بود، که پای تپه رسید. به صدای خندۀ جماعتی پیش رفت. تپه را دور زد. چند زن و مرد جوان را دراطراف استخر دید. با سر و صدا و هیاهوی زیادی داشتند پسر ودختری را که درحال مسابقۀ شنای کرال بودند تشویق میکردند.
مردی را دید کنار چادر که با دیدن او دراز کشید زیر ملافه پنهان شد. با تردید، لحظاتی خیره شد به ملافه که تکان میخورد .
نالۀ نیِ لختِ چوپان خسته را شنید. کوچه های قونیه بود که "از نفیرش زن و مرد" مینالیدند. چشم فروبست و لختی درخود فرو رفت.

دوچرخه را تکیه داد به درخت سیب. لخت شد و پرید توی استخر. نیم ساعتی شنا کرد. وقتی بیرون آمد، در حین خشک کردن تنش، صدای رادیو دستی را بالا بُرد.
آواز عاشقانۀ مردی حاضران را متوجه صدا کرد. مسابقه تمام شده بود. آن دو نیز به صدای آوازخوان بیرون آمدند. همراه دیگران گوش خواباندند به صدای رادیو: مردی درحالت عشقبازی، قربان صدقۀ "مهتاب" میرفت. مرد، زیرملافه مچاله و کوچک شده بود. نگران بود. سرو صدای رادیو نگرانش کرده بود.
زنِ خیس که آب ازهرطرفش چکه میکرد با خشم فریاد میکشید و به زور میخواست ملافه را ازرویش بردارد که دوچرخه سوار دور شد.
صدای رادیو، آرام آرام درشاخ و برگ درختها رو به خاموشی میرفت .

 

دخترمست

خانم جوان و زیبائی که شکم برآمده اش گواهی میداد حامله است، در یک سالن بزرگ و پر از جمعیت ، روی سن نمایش ظاهر شد ودر حین اجرای برنامه رو به تماشاگرانی که سمت راست سالن نشسته بودند پرسید:
شما آن دختر مست را شب کریسمس دیدید یادتان میاد؟
گفتند نه!
رو به جمعیت وسط سالن سئوالش را تکرار کرد
آنها نیز گفتند نه!
وهمین طور از سمت چپی ها پرسید که آنها هم مثل دیگران گفتند نه!
و سالن یکپارچه فریاد شد که نه خیر ندیدیم. ندیدیم. ندیدیم!
خانم جوان قدمی برداشت. جلوتر آمد. روبروی تماشاگران ایستاد. چشم روی جماعت به فکر فرو رفت. بعد از مکثی کوتاه سرش را پائین آورد و با نگاهی معصومانه به شکم برآمده ش، دستنش را کشید روی شکم همانطور که سرش پائین بود گفت:
We’ll find your daddy!
من پدرت را پیدا می کنم!
شلیک خندۀ تماشاگران تالار بزرگ نمایش را به لرزه درآورد.

این بازیگر جوان، "
شاهپرک" دختر هنرمند "هادی خرسندی" بود که آوازۀ هنرش امروزها در میان کمدین های انگلستان نظرها را به خود جلب کرده است.

Saturday, November 24, 2007

سیما


2
پدرم از سادات وعلمای معروف تبریز بود. مسجد دایر و پر رونقی دربازار تبریز داشت. بخش عمده ای از بازاریان و تجار و اصناف را دور خود جمع کرده بود. مسئلۀ مرید و مرید بازی ازمیرات های بدخیم دور و درازگذشته های فرهنگی - اجتماعی دراین سرزمین است که هنوز ادامه دارد، اما پیداست که به تنگیِ نفس افتاده. بگذریم.
پدرم درسال های آخراقامتش در نجف، با مادرم، که دختر یکی ازعلمای معروف آن دیار بود و اهل کربلا، ازدواج میکند. مادرم زن باسواد وآگاهی بود. مسلط به علم کلام. وقتیکه برمیگردند به تبریز، مدتی بعد پدرش فوت میکند. پدرم گفته بود : «خوب شد»! پسر، جانشین پدر میشود. و امام جماعت همان مسجد را برعهده میگیرد.
دوپسر و سه دختر ومن آخرین دختر، اززن اول پدرم هستم. ایشان وقتی شرایط زندگی را بروفق مراد میبیند و خیل مریدان را حلقه زده دراطرافش، شروع میکند به ازدواج با چند زن جوان، عقدی. ولی صیغه ها بیوه های پولدار و سر شناسان شهربودند. مادرم میگفت: سید، که در چهار محله شهر در چهار خانه به تولید مثل پرداخته بود، در اندک مدت صاحب هفده پسر ودختر میشود. طبیعی ست که دراین تجدید فراش ها، «نو که آمد به بازار کهنه میشه دل آزار». زن های قبلی ازچشمشان میافتد و دیدارها نیز رنگ میبازد. همزمان با تولد من، دو دختر و دو پسر دیگر از نامادری های من چشم به جهان گشودند.
پنج ساله بودم که مادرم اززنبارگی های شوهر جان به لب شده بعد ازمدتی بگو مگو از همدیگرجدا میشوند. عدّه که تمام شد مادرم با مؤذن مسجد پدر که جوان خوش اندامی بود ازدواج میکند. مجتبا ثمرۀ آن ازدواج است.
اردواج مادرم، به صورت انتقام بر سر زبان ها افتاده و درگوشه و کنارشهر میپیچد. آقا تاب نیاورده به بهانۀ معالجه به تهران کوچید و سه سال بعد از دنیا رفت. دروصیّتنامه، از دو منطقه درحوالی تبریز نام برده و به وراث پسر و دخترش اکیدا توصیه کرده که مبادا درآنجاها با کسی ازدواج کنند. ...
سیما حرف مادر را قطع کرده میپرسد:
"برای چه این وصیّت را کرده مادر؟"
مادر با خندۀ تلخی میگوید :
" بس که آقا درآن دو منطقه زن عقدی و صیغه ای داشته و بچه پس انداخته حساب از دستش دررفته. ترسش ازآن بوده که مبادا اولادش، با خواهران و برادران خود ازدواج کنند!
شیرفهمت شد دخترم"!
چشمان مادر پرمیشود و با بغض میگوید:
"برادربزرگم جانشین پدر شد اما قبل ازتصدی امامت مسجد، درتصادفی درتهران جان باخت. میگفت پدر دق مرگ شد. راست میگفت. پدر دق مرگ شد . اما هروقت یاد آن رفتار مادر میافتم ازشجاعت کم نظیرش به خود میبالم و به روانش درود میفرستم."

Wednesday, October 24, 2007

سیما


دختر جوان و رنگ پریده جلو میوه فروشی توقف کرد. با نگاه زیرچشمی به پشت شیشه، موزی برداشت و در آستین بلندش فرو برد. بعد با تردید، سیب سرخ بزرگی را لمس کرد و گذاشت توی جیبش. راه افتاد برود که مردی از پشت سرمچش را گرفت. فشار داد. با خشونت گفت پولش؟ دخترترسید. دستپاچه شد. با نگاه ترحم آمیز دهن بازکرد بگوید که ... رهگذری سکه ای گذاشت دست فروشنده. با مکثی کوتاه لحظه ای دختر را پائید. تیز نگاهش کرد. از ذهنش گذشت: "با این قیافه نباید دزد باشد." دخترجوان سرش را انداخت پائین، غبار شرم صورتش را مهتابی کرد. آهسته گفت "گرسنه ام" ! پشت به ویترین مغازه ایستاد موزرا با عجله پوست کند وبلعید. با نگاهی ازسپاس میخواست چیزی بگوید که رهگذرراه افتاد. گامی برنداشته بی اختیارایستاذ. حس ناشناخته ای مانع رفتنش شد. بهت زده، دختررا تماشا کرد، درتلاقی باچشمان میشی او دلش لرزید. به ناگهان ازدهنش پرید :
"با من بیا" !
نمیخواست بگوید ولی دیرشده بود. با تردید راه افتاد. شانه به شانۀ دختر.
چند قدم پائین تر دراولین غذاخوری فرورفتند. روبروی هم نشستند به غذا خوردن.
دخترتند تند میخورد. پیدا بود که شدیدا گرسنه است. وقتی نگاه های مرد را دید، گفت "دوروز است که غذا نخورده ام." بعد ازمکث کوتاهی ادامه داد:
"بیکارم جایی برای خواب ندارم. صاحب خانه امروز جوابم کرده است."
مرد بعد از چند سئوال وقتی مطمئن شد که دختر دانشجوی دانشگاه لندن است گفت:
یک هفته برای آزمایش کاری بهت میدهم. درصورت رضایت همیشه کارخواهی داشت.
و جا بجا کارش را معلوم کرد. قبل از جداشدن پرسید " چقدربه صاحبخانه بدهکاری؟"
دختر که فکر میکرد عوضی شنیده، نگاهش کرد. مرد با نگاه مهربان سئوال قبلی را تکرار کرد. دختر که سرش پائین بود مقداربدهی اش را گفت .
مرد چند تااسکناس بهش داد و گفت تو جیبت باشد. حساب میکنیم. در دفترچه جیبی اش چیزی نوشت و بعد پرسید اسمت چیست؟
دختر گفت: " سیما."
- سیما؟ سیما چی؟
- سیما همسایه .
مرد، دستپاچه شد. خیره به نکتۀ نامعلومی به فکر فرو رفت. بعد صورت دختر را کاوید. واو که هنوزدرفکر پولی بود که داده بود. " به چه اطمینانی ؟ منظوری دارد حتما؟ پرتش کنم تو صورتش. نکند با این سن و سالش مرا عوضی گرفته با یه عوضی ..." و دراین جدال بود که شنید مرد زیر لب چیزی گفت. جباب های عرق پیشانی اش را با دستمال کاغذی که از روی میز برداشته بود گرفت. نگاهش رو صورت دختر به فکر فرو رفت. به صدای آژیر ماشین پلیس که به سرعت رو به پائین میرفت به خود آمد، با مهربانی پرسید :
خانه ای که زندگی میکنی امن است ؟
- دو سال است که آنجا هستم غیراز من عده ای از دختران دانشجو هم زندگی میکنند. نزدیک دانشگاه است. به محل و آدمها عادت کرده ام. محیط آرام و خوبی دارد.
- همانجا باش با همان دوستانت.
قبل از رفتن گفت: "اسم من ریچارد است. ریچارد بل ."
دست دختر رافشا ر داد و رفت .

درجشن فارغ التحصیلی دانشگاه، مادرش راکنار آن مرد دید. با تعجب خیره شد به آن دو که دست دردست هم لبخند میزدند. درچشمهایشان شادی مفرطی از مهروعاطفه موج میزد. سیما را بوسیدند و تبریک گفتند. تا آمد بپرسد " مامان این آقا را که مدتی ست حامی من است، تو ازکجا میشناسی؟ گفت "پدرت ریچارد بل را معرفی میکنم."
گیج و بهت زده، انگار تالار جشن دانشگاه را با آن همه آدم و سروصدا کوبیدند سرش!
با لکنت زبان پرسید :
"پس آن آقای همسایه که چندسال پیش فوت کرد کی بود؟
مادر خیلی خونسرد پاسخ داد:
- آن آقا را هم میبینی آن گوشه تکیه داده به میز استادان! با ریش بزی؟
- آری مسیو ساموئیل فرانسوی را میگین؟
- آری دخترم آن هم بابای برادرته. برادرت سهراب!
دختر با ناباوری چنگ به صورت خود انداخت و خواست جیغ بکشد که آن دو سیما را آرام کردند و بردند بیرون.
.مادر گفت باقی داستان را بگذار برای گاه دیگری که شنیدنی ست!

 

    با تشکرفراوان از جناب آقایرضا اغنمی

 

 


|+| نوشته شده توسط رحمت علی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 
 
بالا